سایت رسمی آزمایشگاه نیـلو سایت رسمی آزمایشگاه نیـلو
پایگاه اطلاع رسانی تستهای غربالگری پیش از زایمان (سلامت جنین) و نوزادان
شامپو رفع سفیدی مو
بیش از 15 سال جوان شوید
با این شامپو دیگر نیازی به رنگ مو ندارید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
چهارشنبه 14 دی ماه سال 1390 ساعت 1:53 PM

برف نو، برف نو، سلام، سلام!
بنشین، خوش نشسته ای بر بام.


پاکی آوردی - ای امید سپید!-
همه آلوده گی ست این ایام.


راه شومی ست می زند مطرب
تلخ واری ست می چکد در جام
اشک واری ست می کشد لبخند
ننگ واری ست می تراشد نام


شنبه چون جمعه، پار چون پیرار،
نقش هم رنگ می زند رسام.


مرغ شادی به دام گاه آمد
به زمانی که برگسیخته دام!
ره به هموار جای دشت افتاد
ای دریغا که بر نیاید گام!


تشنه آن جا به خاک مرگ نشست
کاتش از آب می کند پیغام!
کام ما حاصل آن زمان آمد
که طمع برگرفته ایم از کام ...


خام سوزیم، الغرض، بدرود!
تو فرود آی، برف تازه، سلام!
"احمد شاملو"
پنجشنبه 7 مهر ماه سال 1390 ساعت 2:43 PM
بشنو از نی چون حکایت می کند
از جدایی ها شکایت می کند

کز نیستان تا مرا ببریده اند
در نفیرم مرد و زن نالیده اند

سینه خواهم شرحه شرحه از فراق
تا بگویم شرح درد اشتیاق

هر کسی کو دور ماند از اصل خویش
بازجوید روزگار وصل خویش

من به هر جمعیتی نالان شدم
جفت بدحالان و خوشحالان شدم

هر کسی از ظن خود شد یار من
از دورن من نجست اسرار من


سر من از ناله ی من دور نیست
لیک چشم و گوش را آن نور نیست

تن ز جان و جان ز تن مستور نیست
لیک کس را دید جان دستور نیست

آتش است این بانگ نای و نیست باد
هر که این آتش ندارد نیست باد

آتش عشق است کاندر نی فتاد
جوشش عشق است کاندر می فتاد

نی حریف هر که از یاری برید
پرده هاایش پرده های ما درید

همچو نی زهری و تریاقی که دید؟
همچو نی دمساز و مشتاقی که دید؟

نی حدیث راه پرخون می کند
قصه های عشق مجنون می کند

محرم این هوش جز بی هوش نیست
مر زبان را مشتری جز گوش نیست

در غم ما روزها بیگاه شد
روزها با سوزها همراه شد

روزها گر رفت گو:"رو باک نیست
تو بمان ای آنک چون تو پاک نیست"

هرکه جز ماهی ز آبش سیر شد
هرکه بی روزیست روزش دیر شد

درنیابد حال پخته هیچ خام
پس سخن کوتاه باید؛ والسلام

شنبه 24 اردیبهشت ماه سال 1390 ساعت 1:28 PM

نه سلامم نه علیکم
 نه سپیدم نه سیاهم
نه چنانم که تو گویی
نه چنینم که تو خوانی
و نه آنگونه که گفتند و شنیدی
نه سمائم  نه زمینم
نه به زنجیر کسی بسته‌ام و بردۀ دینم
نه سرابم
نه برای دل تنهایی تو جام شرابم
نه گرفتار و اسیرم
نه حقیرم
نه فرستادۀ پیرم
نه به هر خانقه و مسجد و میخانه فقیرم
نه جهنم نه بهشتم
چُنین است سرشتم
این سخن را من از امروز نه گفتم، نه نوشتم
بلکه از صبح ازل با قلم نور نوشتم
گر به این نقطه رسیدی
به تو سر بسته و در پرده بگویــم
تا کســی نشنـود این راز گهــربـار جـهان را
آنچـه گفتند و سُرودنـد تو آنـی
خودِ تو جان جهانی
گر نهانـی و عیانـی
تـو همانی که همه عمر بدنبال خودت نعره زنانی
تو ندانی که خود آن نقطۀ عشقی
تو خود اسرار نهانی
تو خود باغ بهشتی
تو بخود آمده از فلسفۀ چون و چرایی
به تو سوگند
که این راز شنیدی و نترسیدی و بیدار شدی در
همه افلاک بزرگی
نه که جُزئی
نه که چون آب در اندام سَبوئی
تو خود اویی  بخود آی
تا در خانه متروکۀ هرکس ننشـــینی و
بجز روشنــی شعشـعۀ پرتـو خود هیچ نبـینـی
و گلِ وصل بـچیـنی

----------------

مولانا

سه شنبه 6 اردیبهشت ماه سال 1390 ساعت 4:32 PM

من آموخته ام که از آدم ها به راحتی دست بکشم! تلاشی برای ماندشان نکنم، نه اینکه برای خواسته هایم تلاشی نکنم، نه! اما آدم ها اراده دارند، انتخاب دارند، آدم­ اند؛ اگر خود بخواهند نخواهند رفت، پس چه تلاش بیهوده ای برای نگه داشتنشان...

جمعه 15 بهمن ماه سال 1389 ساعت 02:45 AM

عاشق باران‌ام اما روزهای ابری را دوست ندارم!
آدم دلش می­‌گیرد در روزهای ابری، هی دلش می‌خواهد آهنگ­‌های غمگین گوش کند و هی بغض کند و گاه اشکی هم بریزد! یا شاید هم در آغوش آنکه همه‌ی زندگی است به خواب برود. . .

جمعه 3 دی ماه سال 1389 ساعت 5:28 PM

مقصر نبودی،
عاشقی یاد گرفتنی نیست؛
هیچ مادری گریه را به کودکش یاد نمی دهد.
عاشق که بودی
دستِ کم
تَشَری که با نگاهت می زدی، دل آدم را پاره نمی کرد.
مهم نیست
من که برای معامله نیامده ام...


نویسنده : ناشناس

جمعه 19 آذر ماه سال 1389 ساعت 7:17 PM

حالا که خوب می‌نگرم، می‌بینم تو چندان فرقی با دیگران نداری! تو هم یکی هستی مثل همه، من بیخودی بزرگت کرده بودم، یکتایت کرده بودم. . . !

تو هم از همین جانداران دوپای قرن بیست‌و‌یکی هستی...!

جمعه 12 آذر ماه سال 1389 ساعت 01:28 AM

نبودنت بیشتر برایم برکت داشته تا بودنت!

حالا شعر می خوانم، شعر هم می گویم...

گهگاه قصه ای، سخنی، بیتی...

یکشنبه 7 آذر ماه سال 1389 ساعت 1:42 PM

من که خوابم نمی‌برد
خواب و راحتم راگرفته بی‌تابی
عشق من! نیمه‌های شب شده و
تو در آغوش همسرت خوابی
ازتوعمری گذشته اما من
باخودم فکر می‌کنم که هنوز
تو همان دختر جوان هستی
با همان گونه‌های سرخابی

فرض کن این اتاق پیش من است و
همین تخت با من خوشبخت
فرض کن این لباس خواب سفید
فرض کن این ملافه‌ی آبی
اتفاقا شبی رباط‌کریم
زیر باران من خراب شود
اتفاقا تو هم پس از باران
اثری از خودت نمی‌یابی
پرده را می‌زنم کنار
امشب از شب پیش هم سیاه‌تر است
فرض کن اتفاقا امشب هم
نیستی و به من نمی‌تابی

پس کجا رفته آن دو چشم قشنگ؟
آن دو تا چشم کوچک دلتنگ
کو دل تنگ کوچکت؟
کو آن صورت مهربان مهتابی؟
در کنارت کسی‌که می‌خوابد
گونه‌ات را چگونه می‌بوسد؟
آه... او را چگونه می‌بوسی؟!
در کنارش چگونه می‌خوابی؟!

باز هم قرص دیگری خوردم
بلکه مُردم، دل از تو هم کندم
و خودم را به ‌سختی آکندم
به همین خوابهای مردابی

نتوانستم از تو دل بکنم...
شب فردا به یادت افتادم
ساعتم را که کوک می‌کردم
فکر کردم کنار من خوابی
----------------------
حسین صفا

یکشنبه 16 آبان ماه سال 1389 ساعت 11:30 PM

مشغول خواندن مطالب این خانه ی کهنه بودم، دیدم که تبدیل شده به مرور خاطرات! اینجا حکم یک جور دفترچه خاطرات را برایم پیدا کرده! شاید کسی هیچ نفهمد ولی من که خوب می دانم، با خواندن هر مطلب خاطره ای ، حسی، فکری ، لحظه ای برایم زنده می شود. شاید بتوان گفت اینها خود من اند...!

   1      2      3      4      5      6      7      8      9    >>