آموزش زبان انگلیسی Extra آموزش زبان انگلیسی Extra
هم سریال ببینید، هم زبان یاد بگیرید!
روش جدید آموزش زبان انگلیسی با فیلم
پرورش شترمرغ !
آموزش پرورش شترمرغ
شغلی پردرآمد با تسهیلات بانکی
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
سه شنبه 30 تیر ماه سال 1388 ساعت 6:01 PM

چنین نقل شده که مریدی نزد مرشد باقی بالله رفت و گفت:
« من این بیت معروف مرشد حافظ که می گوید : " به می سجاده رنگین کن، گرت پیر مغان گوید "
را خوانده ام، ولی مشکلی دارم.»

باقی بالله گفت:
« مدتی از پیش من برو و من موضوع را برایت روشن خواهم کرد.»

پس از مدت زمانی مرید نامه ای از پیر دریافت کرد که می گفت:
« تمام پولی را که داری بردار و به دربان هر فاحشه خانه ای که می دانی بده.»

مرید گیج شده بود و برای مدتی فکر کرد که این مرشد باید قلابی باشد.
پس از چند روز که با خودش کشتی گرفت، به نزدیکترین فاحشه خانه رفت و تمام پولی را که داشت به دربان آنجا داد.

دربان گفت: « برای چنین پولی، من باید قشنگترین جواهر مجموعه ی خودمان را به تو تقدیم کنم.»

وقتی مرد وارد اتاق شد، زنی که در آنجا بود گفت:
« من دوشیزه هستم. مرا با فریب به این خانه آورده اند و مرا با زور و تهدید در اینجا نگه داشته اند. اگر حس عدالت خواهی تو از دلیلی که برایش به اینجا آمده ای، قوی تر است؛ به من کمک کن تا فرار کنم.»

آن وقت مرید معتای شعر حافظ را درک کرد :

به می سجاده رنگین کن گرت پیر مغات گوید 

---------------------------------------- 

* راز - باگوان اشو راجنیش جلد دوم

جمعه 6 دی ماه سال 1387 ساعت 10:23 PM

ای قوم به حج رفته؛ کجائید؟ کجائید؟

                                    معشوق همین جاست؛ بیائید، بیائید.

معشوق تو، همسایه ی دیوار به دیوار

                                    در بادیه سرگشته شما در چه هوائید؟

گر صورت بی صورت معشوق ببینید

                                    هم خواجه وهم خانه و هم کعبه شمائید.

ده بار از آن راه بدان خانه برفتید

                                    یک بار از آن خانه براین بام برآئید.

آن خانه لطیف است، نشان هاش بگفتید

                                    از خواجه ی آن خانه نشانی بنمائید.

یک دسته ی گل کو؟ اگر آن باغ بدیدیت!

                                    یک گوهر جان کو؟ اگر از بحر خدائید!

با این همه آن رنج شما، گنج شما باد

                                    افسوس که بر گنج شما، پرده شمائید.

سه شنبه 2 مهر ماه سال 1387 ساعت 11:32 AM

نمیدانید چه حس قشنگی است وقتی آدم به خواسته اش می رسد، چه برسد عاشقش هم باشد! چند روز پیش خبر رسیدن ناز دُردانه یمان را دریافت نمودیم و از فرط خوشحالی در آسمان هم جایی نداشتیم! چقدر لحظه ی قشنگی بود، آن هم برای من که مدتها صبر کرده بودم تا بدستش بیاورم! دوباره همه چیز از اول شروع شد، جستجو برای یافتن راهی که به ناز دردانه یمان ختم می شد! بالاخره یافت شد آنچه که آرزویمان بود. خبر رسید کجایی که "بحر در کوزه و ما تشنه لبان گرد جهان می گردیم". پاشو حاضر شو که همینجا بیخ دل خودت نشسته و خبر نداری بیچاره. البت بعد از آن حال و هوای زیبا، کمی دلمان گرفت! چون هزینه ها زیاد شده بود و ما هم دستمان کمی تنگ، اما چه میشود کرد؟ عشق است دیگر لامصب به هیچ صراطی هم مستقیم نیست! ما هم عزم خود را جزم کردیم و گفتیم هرطور باشد بدستت می آوریم و این کار را هم کردیم. الان هم آرام و زیبا روبرویمان نشسته و دارد به  زندگی ی جدیدش عادت می کند! 

 ولی باید بگویم عزیزکم هیچ جای نگرانی نیست، تا منو داری غم نداری. ما دوستان خوبی برای هم خواهیم بود و چه لحظات زیبایی را تجربه و ثبت خواهیم کرد. 

 در این دو روزی که با همیم فقط هنگام خواب چشمم را رویش بسته ام. از بدست آوردنش احساس غرور می کنم وهیچ وقت 31ام شهریور 1387 رو فراموش نمیکنم. 

 بیش از این چیزی نمی گویم تا زیاده گویی نکرده باشم! شاید باز هم در آینده از دردانه ی نازم! سخن به میان آوردم...

سه شنبه 26 شهریور ماه سال 1387 ساعت 01:00 AM

شاید تا حالا هیچ وقت اینجوری ننوشته بودم! چند وقتی است دچار حس های قریبی شدم! چند شب پیش فیلم باشگاه مشت زنی رو دیدم. چند روزیه دارم کتاب زهیر پائولو کوئیلو رو می خونم. حس میکنم اتفاقات دارن بهم یه چیزی میگن. اینکه رها باشم. آزاد. چیزی که این روزا فراموشش کردیم. رها باشیم و عاشق. لذت ببریم. اما لذت چیه؟ فکر میکنم معنای همه چیز عوض شده دیگه از چیزی لذت نمی بریم ، فقط ادای لذت بردن رو در می آریم! همه چیز برامون سطحی شده! خودمون رو به بند کشیدیم. درگیر قید و بند هایی هستیم که نمیدونیم از کجا اومدن واصلن برای چی هستن. دیگه عاشق نیستیم. حتی نمیتونیم عشقمون رو ابراز کنیم. وقتی عاشق کسی میشیم و نمیتونم حتی بهش بگم که چقد برامون مهمه، که چقدر دوسش داریم. وقتی اگه بعد از سالها ...

وقتی اگه آزاد باشی و عاشق برای بقیه میشی دیوونه! وقتی ...

آره خیلی وقته همه چیز عوض شده! لذت بردن رو فراموش کردیم. همه چیز رو توی قالب گذاشتیم وبرای همه چیز قانون تعریف کردیم! ما به کجا داریم میریم!؟

خیلی وقته سعی کردم با عشقم بجنگم فراموشش کنم ، دیگه عاشق نشم. احساساتم رو بکشم، شاید راحت تر زندگی کنم.( اگه بشه اسمشو زندگی گذاشت!) اما باز با خوندن این کتاب آتش زیر این خاکستر داره شعله ور میشه! . حس خستگی دارم. احساس میکنم دیگه توی این بدن فیزیکی جا نمیشم! احساس می کنم دنیا برام کوچیکه! دنبال گم گشته ای می گردم که خودمم نمی دونم چیه! دلم میخواد برم یه جای دور که هیچ کس نباشه برم جایی که من وباشم و من ومن! جایی که بشه فکر کرد! جایی که سکوت باشه، برم به عمق طبیعت از همه چیز رها بشم. هیچ قید و بندی نباشه! حتا همین نوشتم هم قید و بند داره.

چند روزیه کلمات هجوم میارن به مغزم. گهگاهی احساس میکنم دارم منفجر میشم. خسته ام از حرفایی که نمیشه به هیچ کس گفت از تنهاییم خستم. خسته!!! دلم می خواد آزاد بشم ، عشق بورزم. لذت ببرم، حرف بزنم. اما همه چیزو فراموش کردم. دیگه راه عشق ورزیدن و بلد نیستم. دارم منفجر...

جمعه 15 شهریور ماه سال 1387 ساعت 00:32 AM

دو روز قبل:

-          118

-          راهنمای ... بفرمائید.

-          شماره ی بیمارستان امداد لطفن.

-          ...859

-          متشکرم.

-          الو، سلام خسته نباشید. ببخشید، شخصی به اسم م.ا اونجا بستری شده؟

-          میدونید کدوم قسمته؟

-          نه!

-          چند لحظه لطفن، وصل می کنم به اطلاعات.

-          سلام، بفرمائید.

-          ببخشید. شخصی به اسم م.ا اونجا بستریه؟

-          چند سالشه؟

-          15

-          چند لحظه لطفن.

و صدای تلک تلکِ دکمه های صفحه کلید کامپیوتر...

            نه. چنین کسی اینجا بستری نیست.

-          تشکر

اوه خدای من! یعنی ...

حتمن منتقل شده به یه بیمارستان بهتر، شاید هم حالش بهتر شده و مرخصش کردن. ولی خیلی محاله، با تفاسیری که من از اون ضربه شنیدم محاله به این زودی مرخص بشه!

امشب:

-          سلام، چطوری؟ کجایی؟ جواب آف هم که نمیدی!!

-          سلام سروش جون.

-          بَه ستاره ی سهیل! چطوری؟ از م.ا چه خبر؟

-          مُرد.

-          ها؟؟!!

. . .

نمی دونم چرا؟ ولی امشب یه حسی میگفت قبل از اینکه کارمو شروع کنم. ( بماند که این کار چیه) باید حتمن از وضعیت م.ا خبر دار می شدم. یه حسی میگفت دیگه نیست.

یه نفر دیگه هم از روی زمین رفت. خیلی دلم گرفت. با اینکه نه مشناختمش و نه حتی دیده بودمش. یه پدر و مادر فرزنشون و از دست داده بودندو میتونم حدس بزنم الان چه حالی دارن. خیلی سخته، براشون صبر آرزو می کنم. آره یه نفر دیگه رفت. کِی نوبت ما میشه؟! اما مهم اینکه که چطور رفت، برای لحظه ی لذت و تجربه ی سرعت و هیجان ناشی از اون! اونم با چی با وسیله ای که سفیر مرگ لقب گرفته تو خونه ی ما و با وسیله ای که ازش متنفرم.

ما قانون و خیلی راحت نادیده میگیریم و بیخیالش می شیم! اما دنیا نه ،نمیشه قانون دنیا رو بیخیال شد. هیچ استثنائی هم نداره. خیلی وقتا خشنه خیلی وقتا هم مهربون، اما ما بیشتر وقتی به قسمت خشنش بر میخوریم یاد اون قانون میافتیم، همیشه قاطع بوده.

امشب دلم گرفت، نه برای اونی که رفت! برای اونایی که موندن، برای اونایی که رفتنش رو دیدن وحالا باید تحملش کنند.

پارسال ماه رمضان بود که یکی از عزیزانمو از دست دادم و امسال خبر رفتن کسی که برای یه عده عزیز بوده رو میشنوم.

همیشه همینه. همه در حال گذرند، میان و میرن و ما قانون دنیا رو نمی بینیم. این آمدن و رفتن ها رو نمی بینیم.

دلم میخواد تا صبح بنویسم! اما نمیتونم! مغزم خالی شده! چند لحظه پیش به ائدازه ی یک دنیا حرف داشتم. اما الان خالی ی خالی ام!

.

.

.

پنجشنبه 14 شهریور ماه سال 1387 ساعت 01:19 AM

بی مقدمه

این روزها اصلن حال حوصله، دل و دماغ، چک وچانه ( چه ربطی داشت!!!) نداریم. کلن نداریم عزیز جان نداریم! و به شغل شریف علافی مشغولیم. کارمان شده دیدن فیلم و خواندن کتاب و خوردن و خوابیدن. دست و دلمان به کار های خودمان هم دیگر نمیرود. دیگر سرمان برای فهمیدن و یاد گرفتن درد نمیکند! البت می کند اما نه مثل آن زمانها که برای یاد گرفتن و فهمیدن و سر از کار چیزی در آوردن هر کاری میکردیم، باید یکی باشد تا مطلبی را به زور در سرمان فرو کند وگرنه خودمان دیگر چندان دنبالش نمی رویم! از خانه هم به ندرت بیرون میرویم. داریم ترش میشویم از بس در خانه ماندیم . ( «از فرط پوسیدن» دیدید مواد غذلیی وقتی می پوسند وفاسد میشوند ترش مزه!) فاسد شدیم رفت! بیخود نیست می گویند بی کاری فساد می آورد، همین است دیگر...

حالا یک نیکو کاری، کاری بدهد دست ما، مگر چه میشود!؟

وقتی کار نداشته باشی پول نداری، وقتی پول نداشته باشه تفریح نداری ( حالا مگر ما چقدر ما تفریح داریم که پول هم بخواهد!)

الان هم سرمان درد می کند و داریم خزعبلات می بافیم و بعدها خودمان می خوانیم و هِرهِر به خودمان می خندیم!

کلی خذعبلات دیگر در سرمان بود که همه اش پرید! نمیدانیم چرا اینطوری میشود یکدفعه کلمات هجوم میاورند( همه با هم) و بعد به همان سرعت که آمده اند می روند! اما این وسط چه و چقدر بتوانی آنها را شکار کنی خود هنریست!

پنجشنبه 7 شهریور ماه سال 1387 ساعت 02:09 AM

اصولن واکسنِ مان را زدیم، استعلام مربوطه را گرفتیم، مدارکمان را تکمیل نمودیم، آنها را داخل پاکت گذاشتیم و فرستادیم...

کُل کائنات را هم با خودمان همسو می کنیم تا معاف شویم، تا ... هرآن کس که نتوان دید!!!

جزئیات را هم نمی گوئیم تا در کَفَش بمانید!!

این داستان هم ادامه ندارد؛ بیخود ادامه ندهید! تمام شد.

پنجشنبه 31 مرداد ماه سال 1387 ساعت 3:27 PM

ما دیروز طی یک عملیات انتحاری و در روز آخر مهلت ارسال دفترچه ی اعزام خدمت مقدس! تصمیم به ارسال گرفتیم و چون این خدمت زیادی مقدس بوده و اصلن با حال هوای ما جور در نمی آید و میترسیم مبادا که ما هم یک جورایی به این وسیله مقدس شویم! تصمیم گرفتیم هر جور شده معافیتی چیزی پیدا کنیم و از خیر تقدس بگذریم! اما ...

از آنجایی که معمولن کارهایمان را در دقایق آخر انجام می دهیم، شب هنگام حول حولکی یک پزشک پیدا نمودیم تا برگه ی معاینه ی اولیه را پر کند و هرچی درد و مرض از بدو تولد تا به امروز داشتیم برایمان ردیف کند باشد که ...  ، ولی باز هم از بخت و اقبال منورمان جناب پزشک باشی دچار اشتباه شدند و برگه خط خورده شد و باطل! و بنا شد فردا صبح که امروز باشد دفترچه ای جدید تهیه کنیم و خدمتشان شرفیاب شویم! این شد که صبح الاالطلوع از خانه بیرون زدیم به دنبال انجام کارها و جمع آوری مدارک. ابتدا وجه مربوطه را به بانک معظم اله پرداخت نمودیم وسپس به اداره ی پست منطقه رفته و دفترچه ای جدید تهیه نموده و برای تکمیل نمودن فرم استعلام وضعیت مشمول به مرکز نظام وظیفه قدم نهادیم. ( تا اینجای قضیه خوب بود و همه چیز به خوبی پیش رفت، و ما خوشحال که علاف نشدیم تا اینجا) اما ... چشمتان روز بد نبیند! باز هم خوشبختانه در اداره ی نظام وظیفه آشنایی پیدا شد و سفارش نمودند کارمان را بی دردسر راه بیاندازند، اما چه سود! بعد از کلی توی صف ماندن و از این دریچه به دریچه ی بعدی پاسکاری شدن فرمودند شما وجود ندارید! البته اینجوری ها هم که نه . باز به بایگانی و سیستم های مکانیزه و غیره  ، مراجعاتی چند انجام شد ولی هیچ اثری از شخص شخیص ما نبود! فرمودند باید از اداره ی ثبت احوال استعلام بنمائیم. ما هم فرمودیم چشم. و روان به دنبال دریافت نامه ی مربوطه... ( یادمان از این پست جناب هرمس افتاد بخوانیدش، بد نیست!)

ساعت حدود 11 بود که به اداره ی ثبت احوال استان رسیدیم. عجب بلبشویی بود اینجا! سگ صاحبش را گم میکرد! از هر طرف صدایی می آمد عده ی مشاجره داشتند و ...

ابتدا طبق روال عادی نامه را به دبیرخانه بردیم تا ثبت شود و پس از تلاش و مشقت بسیار از لابه لای دست و پا به متصدی مربوطه رسیدیم. پس از ثبت فرمودند به معاونت فلان در طبقه ی فوقانی مراجعه بفرمائید و رفتیم.( خدا را شکر خلوت بود) نامه را پاراف نمودند و ما را به بایگانی فرستادند. بایگانی رفتن همانا و بیچارگی همان! اینجا همان جایی بود که ... پس از مدتی صبر و تحمل فشار های وارده از هر طرف! مسئول مربوطه با قیافه وسرووضع درب و داغون پیدا شد و هجوم جمعیت هم. با کلی مکافات سجلمان را همراه با نامه تحویل دادیم و امر فرمودند باش تا صدایت کنیم...

حالا دیگر ساعت 12:30 شده بود و هنوز خبری از نامه و سجل ما نبود. البت کار مراجعین دیگر هم به همین منوال راه می افتاد و سرعت عمل بسی بسیار! نام مبارکمان را که شنیدیم انگار دنیا را به ما داده بودند فورن گرفتیم و ناگهان دیدم که مهر مربوطه نخورده و این شد که شاکی شدیم، باز سجل را تحویل دادیم تا ممهور شود. ساعت اداری تمام شده بود و ما همچنان علاف و نگران که کارمان راه نیافتاده. این بار سریع سجلمان به صورت ممهور برگشت و فورن به اطاق قبلی برگشتیم و فرم مخصوص تهیه شد و سپس مهرو امضاء معاونِ بَهمان و مجدد دبیرخانه و خلاص...

و این داستان ادامه دارد...

چهارشنبه 15 خرداد ماه سال 1387 ساعت 4:49 PM

چقدر حقیرند افرادی که نه عرضه ی زندگی دارند و نه لیاقت مرگ...   !

یکشنبه 8 اردیبهشت ماه سال 1387 ساعت 00:52 AM

چرا از مرگ می ترسید؟

چرا زین خواب جان آرام شیرین، روی گردانید؟

چرا آغوش گرم مرگ را افسانه میدانید؟

مپندارید بوم ناامیدی باز،

به بام خاطر من می کند پرواز،

مپندارید جام جانم، از اندوه لبریز است.

مگوئید این سخن تلخ و غم انگیز است.

مگر "می"، این چراغ بزم جان، هستی نمی آرد؟

مگر این می پرستی ها و مستی ها،

برای یک نفس آسودگی از رنج هستی نیست؟

مگر افیون افسونکار،

نهال بیخودی را در زمین جان نمی کارد؟

مگر دنبال آرامش نمی گردید؟

چرا از مرگ می ترسید؟

کجا آرامشی از مرگ خوشتر، کسی تواند دید؟

می و افیون، فریبی تیز بال و تند پروازند.

اگر درمان اندوهند،

خماری جانگداز دارند.

نمی بخشند، جان خسته را آرامشی جاوید

خوش آن مستی که هوشیاری نمی بیند.

            ***

چرا از مرگ می ترسید؟

چرا آغوش گرم مرگ را افسانه می دانید؟

بهشت جاودان آنجاست.

گران خواب ابد، در بستر گلبوی مرگ مهربان آنجاست.

سکوت جاودانی، پاسدار شهر خاموشی است.

همه ذرات هستی محو در رویای بی رنگ فراموشی است.

نه فریادی، نه آهنگی، نه آوایی؛

نه دیروزی، نه امروزی، نه فردایی؛

جهان آرام و جان آرام،

زمان در خواب بی فرجام

خوشا خوابی که بیداری نمی بیند.

            ***

سر از بالین اندوه گران خویش بردارید.

در این دوران که از آزادگی نام و نشانی نیست.

در این دوران که هرجا، هرکه را زر در ترازو، زور در بازوست؛

جهان را دست این نامردم صد رنگ بسپارید،

گروه لاشه خواران را به حال خویش بگذارید،

که کام از یکدگر گیرند و خون یکدگر ریزند

در این غوغا فرومانند و غوغاها برانگیزند.

            ***

سر از بالین اندوه گران خویش بردارید.

همه بر آستان مرگ راحت سر فرو آرید.

چرا آغوش گرم مرگ را افسانه میدانید؟

چرا زین خواب جان آرام شیرین، روی گردانید؟

چرا از مرگ می ترسید؟

--------------------------------------------------------------

فریدون مشیری

   1      2      3      4      5      6      7      8    >>