ماسک کوچک کننده بینی ماسک کوچک کننده بینی
ماسک چندکاره مخصوص بینی
پاک کننده، کوچک کننده و فرم دهنده
تکنیکهای تست‌زنی در کنکور
آموزش ویدیوئی کشف گزینه صحیح
(مهندسی معکوس)
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
دوشنبه 28 فروردین ماه سال 1391 ساعت 8:05 PM
قطره قطره اگر چه آب شدیم

ابر بودیم و آفتاب شدیم


ساخت ما را همو که می پنداشت
به یکی جرعه اش خراب شدیم


هی مترسک کلاه را بردار

ما کلاغان دگر عقاب شدیم


ما از آن سودن و نیاسودن

سنگ زیرین آسیاب شدیم


گوش کن ما خروش و خشم تو را

همچنان کوه بازتاب شدیم


اینک این تو که چهره می پوشی

اینک این ما که بی نقاب شدیم


ما که ای زندگی به خاموشی

هر سوال تو را جواب شدیم


دیگر از جان ما چه می خواهی؟

ما که با مرگ بی حساب شدیم


"محمد علی بهمنی"

دوشنبه 21 فروردین ماه سال 1391 ساعت 11:40 AM

بیا تا قدر یک دیگر بدانیم ؛ که تا ناگه ز یک دیگر نمانیم
چو مومن آینه مومن یقین شد ؛ چرا با آینه ما روگرانیم
کریمان جان فدای دوست کردند ؛ سگی بگذار ما هم مردمانیم
فسون قل اعوذ و قل هو الله ؛ چرا در عشق همدیگر نخوانیم
غرض‌ها تیره دارد دوستی را ؛ غرض‌ها را چرا از دل نرانیم
گهی خوشدل شوی از من که میرم ؛ چرا مرده پرست و خصم جانیم
چو بعد از مرگ خواهی آشتی کرد ؛ همه عمر از غمت در امتحانیم
کنون پندار مردم آشتی کن ؛ که در تسلیم ما چون مردگانیم
چو بر گورم بخواهی بوسه دادن ؛ رخم را بوسه ده کاکنون همانیم
خمش کن مرده وار ای دل ازیرا ؛ به هستی متهم ما زین زبانیم

"مولانا"

سه شنبه 15 فروردین ماه سال 1391 ساعت 00:35 AM
بی تو، مهتاب‌شبی، باز از آن کوچه گذشتم،
همه تن چشم شدم، خیره به دنبال تو گشتم،
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم،
شدم آن عاشق دیوانه که بودم.

در نهانخانه ی جانم، گل یاد تو، درخشید
باغ صد خاطره خندید،
عطر صد خاطره پیچید:

یادم آم که شبی باهم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و در آن خلوت دل‌خواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم.

تو، همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت.
من همه، محو تماشای نگاهت.

آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ی ماه فروریخته در آب
شاخه‌ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ

یادم آید، تو به من گفتی:
- ” از این عشق حذر کن!
لحظه‌ای چند بر این آب نظر کن،
آب، آیینة عشق گذران است،
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است،
باش فردا، که دلت با دگران است!
تا فراموش کنی، چندی از این شهر سفر کن!

با تو گفتم:‌” حذر از عشق!؟ - ندانم
سفر از پیش تو؟ هرگز نتوانم،
نتوانم!

روز اول، که دل من به تمنای تو پر زد،
چون کبوتر، لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی، من نه رمیدم، نه گسستم ...“

باز گفتم که : ” تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم، نتوانم! “

اشکی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب، نالة تلخی زد و بگریخت ...

اشک در چشم تو لرزید،
ماه بر عشق تو خندید!

یادم آید که : دگر از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه کشیدم.
نگسستم، نرمیدم.

رفت در ظلمت غم، آن شب و شب‌های دگر هم،
نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم،
نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم ...

بی تو، اما، به چه حالی من از آن کوچه گذشتم

چهارشنبه 14 دی ماه سال 1390 ساعت 1:53 PM

برف نو، برف نو، سلام، سلام!
بنشین، خوش نشسته ای بر بام.


پاکی آوردی - ای امید سپید!-
همه آلوده گی ست این ایام.


راه شومی ست می زند مطرب
تلخ واری ست می چکد در جام
اشک واری ست می کشد لبخند
ننگ واری ست می تراشد نام


شنبه چون جمعه، پار چون پیرار،
نقش هم رنگ می زند رسام.


مرغ شادی به دام گاه آمد
به زمانی که برگسیخته دام!
ره به هموار جای دشت افتاد
ای دریغا که بر نیاید گام!


تشنه آن جا به خاک مرگ نشست
کاتش از آب می کند پیغام!
کام ما حاصل آن زمان آمد
که طمع برگرفته ایم از کام ...


خام سوزیم، الغرض، بدرود!
تو فرود آی، برف تازه، سلام!
"احمد شاملو"
پنجشنبه 7 مهر ماه سال 1390 ساعت 2:43 PM
بشنو از نی چون حکایت می کند
از جدایی ها شکایت می کند

کز نیستان تا مرا ببریده اند
در نفیرم مرد و زن نالیده اند

سینه خواهم شرحه شرحه از فراق
تا بگویم شرح درد اشتیاق

هر کسی کو دور ماند از اصل خویش
بازجوید روزگار وصل خویش

من به هر جمعیتی نالان شدم
جفت بدحالان و خوشحالان شدم

هر کسی از ظن خود شد یار من
از دورن من نجست اسرار من


سر من از ناله ی من دور نیست
لیک چشم و گوش را آن نور نیست

تن ز جان و جان ز تن مستور نیست
لیک کس را دید جان دستور نیست

آتش است این بانگ نای و نیست باد
هر که این آتش ندارد نیست باد

آتش عشق است کاندر نی فتاد
جوشش عشق است کاندر می فتاد

نی حریف هر که از یاری برید
پرده هاایش پرده های ما درید

همچو نی زهری و تریاقی که دید؟
همچو نی دمساز و مشتاقی که دید؟

نی حدیث راه پرخون می کند
قصه های عشق مجنون می کند

محرم این هوش جز بی هوش نیست
مر زبان را مشتری جز گوش نیست

در غم ما روزها بیگاه شد
روزها با سوزها همراه شد

روزها گر رفت گو:"رو باک نیست
تو بمان ای آنک چون تو پاک نیست"

هرکه جز ماهی ز آبش سیر شد
هرکه بی روزیست روزش دیر شد

درنیابد حال پخته هیچ خام
پس سخن کوتاه باید؛ والسلام

شنبه 24 اردیبهشت ماه سال 1390 ساعت 1:28 PM

نه سلامم نه علیکم
 نه سپیدم نه سیاهم
نه چنانم که تو گویی
نه چنینم که تو خوانی
و نه آنگونه که گفتند و شنیدی
نه سمائم  نه زمینم
نه به زنجیر کسی بسته‌ام و بردۀ دینم
نه سرابم
نه برای دل تنهایی تو جام شرابم
نه گرفتار و اسیرم
نه حقیرم
نه فرستادۀ پیرم
نه به هر خانقه و مسجد و میخانه فقیرم
نه جهنم نه بهشتم
چُنین است سرشتم
این سخن را من از امروز نه گفتم، نه نوشتم
بلکه از صبح ازل با قلم نور نوشتم
گر به این نقطه رسیدی
به تو سر بسته و در پرده بگویــم
تا کســی نشنـود این راز گهــربـار جـهان را
آنچـه گفتند و سُرودنـد تو آنـی
خودِ تو جان جهانی
گر نهانـی و عیانـی
تـو همانی که همه عمر بدنبال خودت نعره زنانی
تو ندانی که خود آن نقطۀ عشقی
تو خود اسرار نهانی
تو خود باغ بهشتی
تو بخود آمده از فلسفۀ چون و چرایی
به تو سوگند
که این راز شنیدی و نترسیدی و بیدار شدی در
همه افلاک بزرگی
نه که جُزئی
نه که چون آب در اندام سَبوئی
تو خود اویی  بخود آی
تا در خانه متروکۀ هرکس ننشـــینی و
بجز روشنــی شعشـعۀ پرتـو خود هیچ نبـینـی
و گلِ وصل بـچیـنی

----------------

مولانا

سه شنبه 6 اردیبهشت ماه سال 1390 ساعت 4:32 PM

من آموخته ام که از آدم ها به راحتی دست بکشم! تلاشی برای ماندشان نکنم، نه اینکه برای خواسته هایم تلاشی نکنم، نه! اما آدم ها اراده دارند، انتخاب دارند، آدم­ اند؛ اگر خود بخواهند نخواهند رفت، پس چه تلاش بیهوده ای برای نگه داشتنشان...

جمعه 15 بهمن ماه سال 1389 ساعت 02:45 AM

عاشق باران‌ام اما روزهای ابری را دوست ندارم!
آدم دلش می­‌گیرد در روزهای ابری، هی دلش می‌خواهد آهنگ­‌های غمگین گوش کند و هی بغض کند و گاه اشکی هم بریزد! یا شاید هم در آغوش آنکه همه‌ی زندگی است به خواب برود. . .

جمعه 3 دی ماه سال 1389 ساعت 5:28 PM

مقصر نبودی،
عاشقی یاد گرفتنی نیست؛
هیچ مادری گریه را به کودکش یاد نمی دهد.
عاشق که بودی
دستِ کم
تَشَری که با نگاهت می زدی، دل آدم را پاره نمی کرد.
مهم نیست
من که برای معامله نیامده ام...


نویسنده : ناشناس

جمعه 19 آذر ماه سال 1389 ساعت 7:17 PM

حالا که خوب می‌نگرم، می‌بینم تو چندان فرقی با دیگران نداری! تو هم یکی هستی مثل همه، من بیخودی بزرگت کرده بودم، یکتایت کرده بودم. . . !

تو هم از همین جانداران دوپای قرن بیست‌و‌یکی هستی...!

   1      2      3      4      5      6      7      8      9      10    >>