X
تبلیغات
زولا
سه‌شنبه 26 شهریور‌ماه سال 1387

ناگفتنی‌ها: زندگی،عشق،آزادی،لذت

شاید تا حالا هیچ وقت اینجوری ننوشته بودم! چند وقتی است دچار حس های قریبی شدم! چند شب پیش فیلم باشگاه مشت زنی رو دیدم. چند روزیه دارم کتاب زهیر پائولو کوئیلو رو می خونم. حس میکنم اتفاقات دارن بهم یه چیزی میگن. اینکه رها باشم. آزاد. چیزی که این روزا فراموشش کردیم. رها باشیم و عاشق. لذت ببریم. اما لذت چیه؟ فکر میکنم معنای همه چیز عوض شده دیگه از چیزی لذت نمی بریم ، فقط ادای لذت بردن رو در می آریم! همه چیز برامون سطحی شده! خودمون رو به بند کشیدیم. درگیر قید و بند هایی هستیم که نمیدونیم از کجا اومدن واصلن برای چی هستن. دیگه عاشق نیستیم. حتی نمیتونیم عشقمون رو ابراز کنیم. وقتی عاشق کسی میشیم و نمیتونم حتی بهش بگم که چقد برامون مهمه، که چقدر دوسش داریم. وقتی اگه بعد از سالها ...

وقتی اگه آزاد باشی و عاشق برای بقیه میشی دیوونه! وقتی ...

آره خیلی وقته همه چیز عوض شده! لذت بردن رو فراموش کردیم. همه چیز رو توی قالب گذاشتیم وبرای همه چیز قانون تعریف کردیم! ما به کجا داریم میریم!؟

خیلی وقته سعی کردم با عشقم بجنگم فراموشش کنم ، دیگه عاشق نشم. احساساتم رو بکشم، شاید راحت تر زندگی کنم.( اگه بشه اسمشو زندگی گذاشت!) اما باز با خوندن این کتاب آتش زیر این خاکستر داره شعله ور میشه! . حس خستگی دارم. احساس میکنم دیگه توی این بدن فیزیکی جا نمیشم! احساس می کنم دنیا برام کوچیکه! دنبال گم گشته ای می گردم که خودمم نمی دونم چیه! دلم میخواد برم یه جای دور که هیچ کس نباشه برم جایی که من وباشم و من ومن! جایی که بشه فکر کرد! جایی که سکوت باشه، برم به عمق طبیعت از همه چیز رها بشم. هیچ قید و بندی نباشه! حتا همین نوشتم هم قید و بند داره.

چند روزیه کلمات هجوم میارن به مغزم. گهگاهی احساس میکنم دارم منفجر میشم. خسته ام از حرفایی که نمیشه به هیچ کس گفت از تنهاییم خستم. خسته!!! دلم می خواد آزاد بشم ، عشق بورزم. لذت ببرم، حرف بزنم. اما همه چیزو فراموش کردم. دیگه راه عشق ورزیدن و بلد نیستم. دارم منفجر...

جمعه 15 شهریور‌ماه سال 1387

مرگ یک انسان! دلم گرفت...

دو روز قبل:

-          118

-          راهنمای ... بفرمائید.

-          شماره ی بیمارستان امداد لطفن.

-          ...859

-          متشکرم.

-          الو، سلام خسته نباشید. ببخشید، شخصی به اسم م.ا اونجا بستری شده؟

-          میدونید کدوم قسمته؟

-          نه!

-          چند لحظه لطفن، وصل می کنم به اطلاعات.

-          سلام، بفرمائید.

-          ببخشید. شخصی به اسم م.ا اونجا بستریه؟

-          چند سالشه؟

-          15

-          چند لحظه لطفن.

و صدای تلک تلکِ دکمه های صفحه کلید کامپیوتر...

            نه. چنین کسی اینجا بستری نیست.

-          تشکر

اوه خدای من! یعنی ...

حتمن منتقل شده به یه بیمارستان بهتر، شاید هم حالش بهتر شده و مرخصش کردن. ولی خیلی محاله، با تفاسیری که من از اون ضربه شنیدم محاله به این زودی مرخص بشه!

امشب:

-          سلام، چطوری؟ کجایی؟ جواب آف هم که نمیدی!!

-          سلام سروش جون.

-          بَه ستاره ی سهیل! چطوری؟ از م.ا چه خبر؟

-          مُرد.

-          ها؟؟!!

. . .

نمی دونم چرا؟ ولی امشب یه حسی میگفت قبل از اینکه کارمو شروع کنم. ( بماند که این کار چیه) باید حتمن از وضعیت م.ا خبر دار می شدم. یه حسی میگفت دیگه نیست.

یه نفر دیگه هم از روی زمین رفت. خیلی دلم گرفت. با اینکه نه مشناختمش و نه حتی دیده بودمش. یه پدر و مادر فرزنشون و از دست داده بودندو میتونم حدس بزنم الان چه حالی دارن. خیلی سخته، براشون صبر آرزو می کنم. آره یه نفر دیگه رفت. کِی نوبت ما میشه؟! اما مهم اینکه که چطور رفت، برای لحظه ی لذت و تجربه ی سرعت و هیجان ناشی از اون! اونم با چی با وسیله ای که سفیر مرگ لقب گرفته تو خونه ی ما و با وسیله ای که ازش متنفرم.

ما قانون و خیلی راحت نادیده میگیریم و بیخیالش می شیم! اما دنیا نه ،نمیشه قانون دنیا رو بیخیال شد. هیچ استثنائی هم نداره. خیلی وقتا خشنه خیلی وقتا هم مهربون، اما ما بیشتر وقتی به قسمت خشنش بر میخوریم یاد اون قانون میافتیم، همیشه قاطع بوده.

امشب دلم گرفت، نه برای اونی که رفت! برای اونایی که موندن، برای اونایی که رفتنش رو دیدن وحالا باید تحملش کنند.

پارسال ماه رمضان بود که یکی از عزیزانمو از دست دادم و امسال خبر رفتن کسی که برای یه عده عزیز بوده رو میشنوم.

همیشه همینه. همه در حال گذرند، میان و میرن و ما قانون دنیا رو نمی بینیم. این آمدن و رفتن ها رو نمی بینیم.

دلم میخواد تا صبح بنویسم! اما نمیتونم! مغزم خالی شده! چند لحظه پیش به ائدازه ی یک دنیا حرف داشتم. اما الان خالی ی خالی ام!

.

.

.

پنج‌شنبه 14 شهریور‌ماه سال 1387

بی کاری هم معضلی است ها

بی مقدمه

این روزها اصلن حال حوصله، دل و دماغ، چک وچانه ( چه ربطی داشت!!!) نداریم. کلن نداریم عزیز جان نداریم! و به شغل شریف علافی مشغولیم. کارمان شده دیدن فیلم و خواندن کتاب و خوردن و خوابیدن. دست و دلمان به کار های خودمان هم دیگر نمیرود. دیگر سرمان برای فهمیدن و یاد گرفتن درد نمیکند! البت می کند اما نه مثل آن زمانها که برای یاد گرفتن و فهمیدن و سر از کار چیزی در آوردن هر کاری میکردیم، باید یکی باشد تا مطلبی را به زور در سرمان فرو کند وگرنه خودمان دیگر چندان دنبالش نمی رویم! از خانه هم به ندرت بیرون میرویم. داریم ترش میشویم از بس در خانه ماندیم . ( «از فرط پوسیدن» دیدید مواد غذلیی وقتی می پوسند وفاسد میشوند ترش مزه!) فاسد شدیم رفت! بیخود نیست می گویند بی کاری فساد می آورد، همین است دیگر...

حالا یک نیکو کاری، کاری بدهد دست ما، مگر چه میشود!؟

وقتی کار نداشته باشی پول نداری، وقتی پول نداشته باشه تفریح نداری ( حالا مگر ما چقدر ما تفریح داریم که پول هم بخواهد!)

الان هم سرمان درد می کند و داریم خزعبلات می بافیم و بعدها خودمان می خوانیم و هِرهِر به خودمان می خندیم!

کلی خذعبلات دیگر در سرمان بود که همه اش پرید! نمیدانیم چرا اینطوری میشود یکدفعه کلمات هجوم میاورند( همه با هم) و بعد به همان سرعت که آمده اند می روند! اما این وسط چه و چقدر بتوانی آنها را شکار کنی خود هنریست!

پنج‌شنبه 7 شهریور‌ماه سال 1387

خدمت مقدس ۲ : ...

اصولن واکسنِ مان را زدیم، استعلام مربوطه را گرفتیم، مدارکمان را تکمیل نمودیم، آنها را داخل پاکت گذاشتیم و فرستادیم...

کُل کائنات را هم با خودمان همسو می کنیم تا معاف شویم، تا ... هرآن کس که نتوان دید!!!

جزئیات را هم نمی گوئیم تا در کَفَش بمانید!!

این داستان هم ادامه ندارد؛ بیخود ادامه ندهید! تمام شد.