X
تبلیغات
زولا
یکشنبه 16 آبان‌ماه سال 1389

منِ مکتوب!

مشغول خواندن مطالب این خانه ی کهنه بودم، دیدم که تبدیل شده به مرور خاطرات! اینجا حکم یک جور دفترچه خاطرات را برایم پیدا کرده! شاید کسی هیچ نفهمد ولی من که خوب می دانم، با خواندن هر مطلب خاطره ای ، حسی، فکری ، لحظه ای برایم زنده می شود. شاید بتوان گفت اینها خود من اند...!

پنج‌شنبه 13 آبان‌ماه سال 1389

رادیو قدیمی پدربزرگ

هرچند با وجود سرویس های متنوعی که امروزه ما را به هم پیوند می دهند همچون فیسبوک، دیگر این سرویس های قدیمی وبلاگ حکم رادیوهای قدیمی پدربزرگ ها را دارد اما من این رادیوی قدیمی پدر بزرگ را دوست دارم! خوبی این سرویس های جدید این است که تا کلمه ای از کیبوردت بیرون می پرد یا کوچکترین حرکتی می کنی همه می بینند و عده ای به به و چه چه می کنند و میتوانی ببینی چه کسی آمده و چه کسی رفته و خلاصه یک جورهایی زیر ذره بینی! و خوب همه هم خوشحال از اینکه چه همه آدم دور و برشان است و هر کاری می کنند یکی هست که تمجیدشان کند. اما من این رادیوی قدیمی پدربزرگ را دوست دارم، هر چند از آن فاصله گرفته ام و دیگر مثل گذشته جذابیت ندارد و کمی رنگ رو رفته است ( از شما چه پنهان که من آدمی نوستالوژیک هستم!) ولی گاهی آدم دلش می خواهد فکر کند که کسی نمی بینید چه می کند و چه می گوید! گاهی حرفهایی هست که دلت نمی خواهد جار بزنی آن وقت هاست که که این خانه ی قدیمی باز جذاب می شود. هیچ وقت خانه ام را بطور کامل ترک نخواهم کرد که خاطرات بسیار است در این خانه...
شنبه 8 آبان‌ماه سال 1389

چشم خودپسند...

آن شب که بوی زلف تو با بوسه نسیم
مستانه سر به سینه مهتاب می گذاشت
با خنده ای که روی لبت رنگ می نهفت
چشم تو زیر سایه مژگان چه ناز داشت
در باغ دل شکفت گل تازه امید
کز چشمه نگاه تو باران مهر ریخت
پیچید بوی زلف تو در باغ جان من
پروانه شد خیالم و با بوی گل گریخت
آنجا که می چکید ز چشم سیاه شب
بر گونه سپید سحر اشک واپسین
وز پرتو شراب شفق بر جبین روز
گل می شود مستی خندان آتشین
آنگاه که می شکفت گل زرد آفتاب
بر روی آبگینه دریاچه کبود
وز لرزه های بوسه پروانگان باد
می ریخت برگ و باز گل نوشکفته بود
آنجا که می غنود چمنزار سبزپوش
در بستر شکوفه زرین ‌آفتاب
وز چنگ باد و بوسه پروانگان مست
دامان کوه بود چو گیسو به پیچ و تاب
آنجا که مهر کوه نشین مست و سرگران
بر می گرفت از ره شب دامن نگاه
در پرنیان نازک مهتاب می شکفت
نیلوفر شب از دل استخر شامگاه
آنجا که می چکید سرشک ستاره ها
بر چهر نیلگون گل شتاب آسمان
در جست وجوی شبنم لغزنده شهاب
مهتاب می کشید به رخسار گل زبان
در پرتو نگاه خوشت شبرو خیال
راه بهشت گم شده آرزو گرفت
چون سایه امید که دنبال آرزوست
دل نیز بال و پر زد و دنبال او گرفت
آوخ! که در نگاه تو آن نشو خند مهر
چون کوکب سحر بدرخشید و جان سپرد
خاموش شد ستاره بخت سپید من
وز نوامید غم زده در سینه ام فسرد
برگشتم از تو هم که در آن چشم خودپسند
آن مهر دلنواز دمی بیشتر نزیست
برگشتم و درون دل بی امید من
بر گور عشق گم شده یاد تو میگریست


"هوشنگ ابتهاج"