X
تبلیغات
رایتل
سه‌شنبه 27 فروردین‌ماه سال 1387

اگر عمر دوباره داشتم...

دان هرالد (Don Herold) کاریکاتوریست و طنزنویس آمریکایى در سال 1889 در ایندیانا متولد شد و در سال 1966 از جهان رفت. دان هرالد داراى تالیفات زیادى است اما قطعه کوتاهش «اگر عمر دوباره داشتم...» او را در جهان معروف کرد.
 

"

اگر عمر دوباره داشتم مى کوشیدم اشتباهات بیشترى مرتکب شوم. همه چیز را آسان مى گرفتم. از آنچه در عمر اولم بودم ابله تر مى شدم. فقط شمارى اندک از رویدادهاى جهان را جدى مى گرفتم. اهمیت کمترى به بهداشت مى دادم. به مسافرت بیشتر مى رفتم. از کوههاى بیشترى بالا مى رفتم و در رودخانه هاى بیشترى شنا مى کردم. بستنى بیشتر مى خوردم و اسفناج کمتر. مشکلات واقعى بیشترى مى داشتم و مشکلات واهى کمترى. آخر، ببینید، من از آن آدمهایى بوده ام که بسیار مُحتاطانه و خیلى عاقلانه زندگى کرده ام، ساعت به ساعت، روز به روز. اوه، البته منهم لحظاتِ سرخوشى داشته ام. اما اگر عمر دوباره داشتم از این لحظاتِ خوشى بیشتر مى داشتم. من هرگز جایى بدون یک دَماسنج، یک شیشه داروى قرقره، یک پالتوى بارانى و یک چتر نجات نمى روم. اگر عمر دوباره داشتم، سبک تر سفر مى کردم.

اگر عمر دوباره داشتم، وقتِ بهار زودتر پا برهنه راه مى رفتم و وقتِ خزان دیرتر به این لذت خاتمه مى دادم. از مدرسه بیشتر جیم مى شدم. گلوله هاى کاغذى بیشترى به معلم هایم پرتاب مى کردم. سگ هاى بیشترى به خانه مى آوردم. دیرتر به رختخواب مى رفتم و مى خوابیدم. بیشتر عاشق مى شدم. به ماهیگیرى بیشتر مى رفتم. پایکوبى و دست افشانى بیشتر مى کردم. سوار چرخ و فلک بیشتر مى شدم. به سیرک بیشتر مى رفتم.

در روزگارى که تقریباً همگان وقت و عمرشان را وقفِ بررسى وخامت اوضاع مى کنند، من بر پا مى شدم و به ستایش سهل و آسان تر گرفتن اوضاع مى پرداختم. زیرا من با ویل دورانت موافقم که مى گوید: 'شادى از خرد عاقل تر است'.

"

جمعه 23 فروردین‌ماه سال 1387

دست هامان نریسده است به هم ...

1- مدتی است نوشتن برایمان سخت شده! دیگر مطالبی که از خواندنشان لذت میبریم نمیدانیم قبلن هم پابلیش نموده ایم یا نه؟! برای همین همیشه قبل از پابلیش کردن مجبوریم کلی از اول تا آخر بلاگ رو بگردیم مبادا که تکراری باشد. . .

2- چند سال پیش شعری رو که امروز داریم پابلیش میکنیم از مردی که به نظر میرسید انسان فرهیخته ای باشد شنیدیم، اما شاعرش را نیافتیم. تا اینکه چند روز پیش در کتابی از فریدون مشیری آن شعر را یافتیم و بسی مشعوف گشتیم و حال آنرا در این بلاگ می نهیم...

 

"

از دل و دیده، گرامی تر هم

آیا هست؟

دست،

            آری، ز دل و دیده گرامی تر :

                                                دست!

زین همه گوهر پیدا و نهان در دل و جان،

بی گمان دست گرانقدرتر است.

هرچه حاصل کنی از دنیا،

                                    دستآوردست!

هرچه اسباب جهان باشد، در روی زمین،

دست دارد همه را زیر نگین!

سلطنت را که شنیده است چنین؟!

شرف دست همین بس که نوشتن با اوست!

خوشترین مایه ی دلبستگی ی من با اوست.

در فروبسته ترین دشواری،

در گرانبارترین نومیدی،

بارها بر سر خود، بانگ زدم:

هیچت ار نیست مخور خون جگر،

                                                دست که هست!

بیستون را یاد آر،

دست هایت را بسپار به کار،

کوه را چون پر کاه از سر راهت بردار!

وه چه نیروی شگفت انگیزی است،

دست هایی که به هم پیوسته است!

به یقین، هرکه به هر جای، درآید از پای

دست هایش بسته است!

دست در دست کسی،

                        یعنی: پیوند دو جان!

دست در دست کسی،

                        یعنی: پیمان دو عشق!

دست در دست کسی داری اگر،

                                    دانی، دست،

چه سخن ها که بیان می کند از دوست به دوست؛

لحظه ای چند که از دست طبیب،

گرمی مهر به پیشانی ی بیمار رسد؛

نوشداروی شفابخش تر از داروی اوست!

چون به رقص آیی و سرمست برافشانی دست،

پرچم شادی و شوق است که افراشته ای!

لشکر غم خورد از پرچم دست تو شکست!

دست، گنجینه ی مهر و هنر است:

خواه بر پرده ی ساز،

خواه در گردن دوست،

خواه بر چهره ی نقش،

خواه بر دنده ی چرخ،

خواه بر دسته ی داس،

خواه در یاری نابینایی،

خواه در ساختن فردایی!

آنچه آتش به دلم میزند، اینک، هردم

سرنوشت بشرست،

داده با تلخی ی غم های دگر دست به هم!

بار این درد و دریغ است که ما

تیرهامان به هدف نیک رسیده است، ولی

دست هامان،نرسیده است به هم!

                                                            "

فریدون مشیری

دوشنبه 19 فروردین‌ماه سال 1387

خاطرات بهشت!!!

جمعه ی هفته ی پیش طی یک عملیات انتحاری تعدادی از دوستان و همکلاسی های دوران دانشگاه دور هم جمع شدیم و شونزده را بدر کردیم و به مکانی خیلی خیلی زیبا و خوش آب و هوا رفتیم که توضیحاتش در مجال این پست نمی گنجه! اما به دلیل دور بودن راه برای عظیمت به منطقه از یک دستگاه مینی بوس و تراکتور استفاده شد که تراکتور مجهز به تریلر با 600 کیسه ی هوا و ترمز ABS و EBDو غیره بود اما از بخت بد روزگار هنگام برگشت در یک حرکت محیرالوقوع تریلر واژگون و همه ی ما  به درون یک فروند دره سقوط نه چندان آزاد نمودیم و همگی به ملکوت اعلی پیوستیم و از اونجایی که همگی جوون ناکام تشریف داشتیم ( البته بعضی ها سریعا خود را به کام رسانیدند، ولی فایده ای نداشت) یکی یک عدد اشانتیون شهادت به شخص شخیصمان اعطا نمودند، ( دم خدا گرم، خیلی دست و دل بازه، نوکرتیم خدا جون) و اینگونه به مقام رفیع شهادت نائل آمدیم و حالی به حولی. و هم اکنون از بهشت با شما در تماسیم ولی نه با SMS اینترنتیه! اینترنتشم ADSL ها اونم ADSL2+ عجب سرعتی داره کلی این بهشت به روزه، خلاصه یکی یک عدد حوری برای آقایان و یک عدد غلمان برای بانوان تقدیم نمودند و گفتنتد نگران نباشید باز هم هست تا دلتان بخواهد، حالا این یکی را نقد داشته باشید، سرتان گرم شود تا بقیه را تقدیم کنیم.(ولی خودمانیم ها این غلمان ها عجب چیزهایی اند چه رسد به حوری، ووووووووواااااااااااااااااااااااااای) نهر شیر و شکلات و قهوه و نسکافه و کاپوچینو و این جور چیزها هم که دیگر تا دلتان بخواهد... البت گفته اند اسرار بهشت را زیاد لو ندهیم ولی ما یکم زیر آبی رفتیم دیگر.... شراب که دیگه نگو ! ابسولوت میدهند باقلوا و شراب قرمز که دیگر جای خودش فقط یک مشکل داریم، اینجا هر کار کنیم کسی گیر نمیدهد و این اصلن حال نمیدهد! حتی میتوانی در حالت مستی رانندگی کنی! هیچکی به هیچکی نیست و انقدر همه چیز زیاد است که دیگر دودره بازی در کار نیست! آها این را نگفتم برای خودمان یک سوپر کامپیوتر داریم خدا...

خلاصه باید خودتان بیاید ببینید. شاید بعد ها نیز اطلاعات و توصیفات بیشتری برایتان فرستادیم تا دلتان قنج رود.

پ.ن : تا میتوانید به تور و اردو و این جور جاها بروید و بمیرید! باشد که رستگار شوید.         ;)